تبليغاتX
مداد های رنگی
مداد های رنگی
نسیم پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:43

به نام خالق انسان به نام انسان خالق غم ها به وجود آورنده ي

اشكها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب هاي ايجاد

گرعشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

 

دوست دارم یک دریا بکشم

دریایی که آرام و زیباست

بدون موج و طوفان

هر کدام از مدادها

برای نقاشی من هنر نمایی کردند

از بین همه آنها

مداد سفید چقدر تنهای تنهاست

کدام نقاشی است که مداد سفید را

از این سکوت و تنهایی رهایی می دهد؟

آری

برای صفحه سیاه دفترم

که به رنگ عشق است

تنها مداد سفید

برایم کافیست

پس ای مدادهای رنگی

بدانید که مداد سفید

از بین شما

عاشق شده است

زندگی هنر یافتن روزنه در تاریکی ست

زندگی هنر یافتن پنجره در دیواری ست

زندگی به همین سادگی

 در همین نزدیکی ست

(ـــــــــــــ)

 

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

زیر یک سایه پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 16:41
 

اولین بار مادر به من آموخت خورشید زرد رنگ است

دریا و آسمان هم هر دو به رنگ آبی است

کوهها به رنگ قهوه ای

جنگل سبز و گلها به رنگ قرمز

سالها ازپی هم گذشتند

در کلاس درس نقاشی

معلم به ما گفت بچه ها هر یک هر چه میخواهید در دفتر نقاشی کنید

علی جنگل کشید

مهدی درخت زیبا

و من هم آن آسمان و خورشید را

همه نقاشیها به معلم رسید

و پس از آن یک به یک به بچه ها برگشت

نمره ها چه خوب است

علی 18

مهدی 20

ولی نقاشی من نمره نداشت

معلم به من چنین گفت

آسمان قرمز خورشید سیاه

این بود نقاشی تو؟

ولی کاش میدانست

قرمزی آسمان پدرم بود

و تیرگی خورشید دفترم

کبودی بدن مادر

  

فقر

چه واژه منحوسی

همیشه همراه ماست

گویی با ما الفت دیرینه دارد

پدر خسته مثل همیشه

با دستهای ناتوانش

در پس غروب دلگیر

به خانه باز میگردد

تلویزیون و اخبار

تنها دلخوشی اوست

بر سرسفره فقیرانه

لقمه ای چند برای او کافیست

شکستگی دست و زخم انگشتانش

توشه کاری اوست

او به ما می آموخت

زندگی کردن و انسانیت

ما همه میخوردیم

دست رنجور و پر از زخم پدر

من چه دارم که به تو هدیه کنم

تا شود مرهم تو

جز ندایی که به دل با تو سخن میگویم

پدرم

دستهایم

تقدیم تو باد

 

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

بر بال خیال چهارشنبه بیستم تیر 1386 16:43

 

از کنار پنجره به بیرون می نگرم گویی آسمان خورشیدی دیگر می خواهد و به انتظار نشسته است

 

دستهای خسته روز خورشید را به بیکرانها میبرند و آسمان ماه را فریاد میزند

 

در سکوت تنهایی فریادی در درونم نهفته است که با سکوت هم آمیخته گشته است

 

دفتر م را باز میکنم

 

در آغاز نوشته ام به نام خداست

 

جوانه های انتظار در دفترم به شکوفه نشسته اند

 

دفترم سر شار از عطر شکوفه هاست

 

درختان و گلها همیشه شاداب و زنده اند

 

دفترم همیشه بهاری است

 

زردی و سیاهی در آن نیست

 

زندگی در آن همیشگی است

 

دوست داشتن تو تا دیوانگی

 

تنها حقیقت دفترم است

 

بذر جنون و شیدایی را

 

در تمام صفحاتش کاشته ام

 

ولی هر آغازی پایان دارد

 

پایان با تو بودن چیست؟

 

چگونه آن را  نقاشی کنم؟

 

باید غروبی ترسیم کنم

 

ولی غروبم چه بی رنگ است

 

کاش اشکهایم به رنگی دیگر بود

 

غروب رنگ سرخ میخواهد

 

سرخی آن در درون رگهایم نهفته است

 

آسمان دفترم  چه گلگون شده است

 

رنگی که از وجود خسته ام بر آن کشیده ام

 

در انتهای صفحه آن چنین نگاشتم

 

آغاز بی تو بودن

 

پایان زندگانی  من است

 

 

 خیال روی تو را  تو دفترم کشیدم.....

تو مثل برگ یاسی

مثل قناری زیبا

نازکی مثل شیشه

رنگ قشنگ احساس

خیلی به عکست میاد

 

مثل گلهای لاله

مثل گلهای نرگس

آبی تر آسمان

زیبا تر از بهاری

چون موج خسته ام من در اوج بی قراری

آرام گیرم اما در ساحل وصالت

حک شد در این دل من هنگام با تو بودن

برای من عزیزم مثل هوا میمونی

 میدونی چرا رنگ غروب سرخه؟چون وقتی میبینه من و تو با هم هستیم آتیش میگیره...

یک نصیحت:مواظب خودت باش

یک خواهش:اصلا عوض نشو

یک آرزو:فراموشم نکن

یک حقیقت:دلم برات تنگ شده...

فرشته ها وجود دارند اما بعضی وقتها چون بال ندارند ما بهشون میگیم (دوست)....

هر چی اشکه با نگینش..هر چی خوبه بهترینش...آسمونا با زمینش...

همش فدای تو....

دستت رو بکن تو موهات و یک تارش را بگیر گرفتی؟

حالا اونی که تو دستت گرفتی همونیه که به صد تا دنیا نمیدم....

مانده ام در کوچه های بی کسی...سنگ قبرم را نمیسازد کسی

مردم و خاکسترم را باد برد....بهترین یارم مرا از یاد برد؟...

اگر همه زنبور های دنیا نیشت بزنن حقته ....چون خیلی گلی...

هرگز به دنبال کسی نباش که با اون زندگی کنی

به دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی...

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی را که تنها امیدش تو هستی...

اگر یک پروانه اومد رو شونه هات نشست نرونش چون من آدرس قشنگ ترین کل دنیا را بهش دادم..

گفت من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ..گفتم زندگیم را

ناراحت شد و رفت....ولی نمیدونست که وجودش زندگی منه..

مشترک گرامی:شما یک شاکی خصوصی دارین میدونین چرا؟

چون برق چشماتون یک نفر را کشته..

خوب گوش کن ..دیگه نه زنگ بزن نه اس ام اس بده نه با من حرف بزن

چون رفتم دکتر گفت که قند دارم و نباید به شکری مثل تو نزدیک بشم..

با اینکه میترسم از دنیای تنهایی ولی کاش در قلب تو تنهای تنها بودم...

اگر مثل اشک تو چشمام باشی قول میدم واسه موندنت تا آخر عمر گریه نکنم...

کاش پیشم بودیتا تو نگاه دلت برای همیشه آرام میگرفتم ...توی قلب من تو هستی عزیزم...

هر گاه قادر به شمردن قطره های باران شدی خواهی دانست چه قدر دوست دارم...

خوشبختی مثل یک پروانه است وقتی دنبالش میدوی پرواز میکنه اما

وقتی وایسی میاد روی سرت میشینه...برای تو آرزوی دنیای پروانه ای دارم...

گاهی اون قدر توی آرزوهات غرق میشی که فراموش میکنی خودت آرزوی یک نفری...

آرزویم این است:نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز عاشق بشی ...آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد...

و تو را دوست بدارد هرآن اندازه که دلت میخواهد...

 من غم زده شهر خرابم....بی خانه و بیچاره و بی دارو ندارم

با این همه بر خویش ببالم....یک شهر پر از دشمن و یک دوست مثل تو دارم....

زندگی مال تو ولی مرگ مال من...شادیهام مال تو غمهای تو برای من

خنده مال تو ولی گریه مال من...همه چیز مال تو ولی تو مال من...

من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم

تمام هستیم یک قلب پاک است که آن را زیر پایت میگذارم...

زندگی مثل شطرنج میمونه اگر بازی بلد نباشی همه میخواهند بهت

یاد بدن ولی اگر خوب بازی کنی همه دوست دارن شکستت بدن...

 

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

کوتاه...... یکشنبه دهم تیر 1386 10:21
 

وقتی سایه های سرد بی اعتنایی ما رابه تاریکی بیگانگی برد....

وقتی تو دیگه اون آدم سابق نبودی و از همیشه خودت خیلی فاصله

گرفتی و قلبم رو از سینه ام بیرون کشیدی و به سرزمین تنهایی بردی

من هم روح عریان خودم را به دست باد سپردم تا این گونه با هم شویم

 

همیشه برای ما تو لحظه های دلتنگی خوشحالی و تنهایی تکیه گاه

 بودی تو همیشه باعث میشدی که ما احساس آرامش داشته

باشیم البته میدونم دیگه داشت کمرت خم میشد چون دیگه تحمل این

همه تحمل را نداشتی

شاید نامردی بود وقتی که ما پول دار شدیم و بابام برامون مبل خرید....

وقتی پشت چراغ قرمز به ساعت نگاه میکردم به اینکه دیگه داره دیرم

میشه و نمیتونم به موقع برسم به کلی عصبانی میشدم ولی وقتی به

چهار راه بالاتر رسیدم و یه تصادف دلخراشی را دیدم که علت اون

خرابی چراغ قرمز بود با خودم فکر کردم که چراغ قرمز هم میتونه بعضی

وقتا چراغ سبز زندگی برای ما باشه............

 

نمیدونم تا کی میخواد این دل من به انتظار اون بشینه چرا همیشه

دوست داره خاطرات اون رو زنده کنه برای چی نمیتونه اونو فراموش کنه

مگه نمیدونه که مرده دیگه هیچ وقت بر نمیگرده........

 

 لیلی همیشه تو اندیشه های خودش به مجنون فکر میکرد به این که

یک روز به عشق واقعی خودش میرسه....تا اینکه یکی پیدا شد و فکر

کرد اون همون مجنون قصه های اونه... ولی فکر نمیکرد که این ضحاک

بی رحمی است که قاچاق اعضای بدن میکرد...کاش زودتر میفهمید

ولی دیگه دیر شده بود چون حتی به او هم رحم نکرد....

وقتی دستهای خسته ام از تلاشی جانفرسا به دنیای واقعی رسید

و زودتر از من وارد این دنیا شد........... و با دستهای پینه بسته باغبان به رشد رسیدم

برای من این سوال هنوز باقی است که عصاره کدام همزادی است که مرا بارور خواهد ساخت

و بر چهره خسته باغبان لبخند خواهد نشاند....

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

برداشت آزاد شنبه نهم تیر 1386 16:42

 

 

Wedding in a truck.

 

بدون شرح.......

 

Big Mouth.

 

آهای بازرسی نشدی ی ی ی ی ی ی ی.....................

  

 

Suicide by computer.

 

دیگه دوست ندارم.....

 

Standing bears

 

دربستی؟.....

  

Bird Swarm in Aeroplane

 

همسفران....

 

 Weird Jewelry.

 

 جواهر آلات....

 

Drive through Zoo

 

دوست من سلام....

 

Cow and Cow Boy

 

منو بگیر.....

 

Fear of the base ball bat.

 

ببخشید من اومدم.....

 

پله های ترقی.....

 

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

مداد سفید یکشنبه سوم تیر 1386 16:40
زان روز که جان مایه من را بسرشتند بگفتند

رسوای زمین در ره عشق است

مداد های رنگی

مثل گلهای لاله

مثل گلهای نرگس

آبی تر از آسمان

رنگین تر از طبیعت

در دفتر روزگار

ما چون مداد رنگی

هر یک به رنگ خویشیم

شاداب و با طراوت

یک رنگ و بی ریائیم

وقتی که با هم شویم

رنگین کمان بسازیم

پایان ما خزان نیست

ما تا ابد بهاریم

به پرستو ۱ پیامی دارم:

آن زمانی که تواز وادی من می گذری

به شقایق که به یک دشت پر از لاله و گل روییده است

برسان این پیغام:

که کمی آن سوتر

یک نفر هست که افسون شده دوری توست

ونه امید و نه تقدیر شناسد اما

همه زندگیش

رویش و شادی توست.......

 

سال دو فصل

بهاری یا که پاییز؟تابستان یا زمستان؟

مثل بهار دوست داشتنی

محبتت تابستانی

تو سال سبز سبزی

که آن دو فصل ندارد

روزهای بیقرای

شبهای انتظاری

شادی و با لطافت

خوبی و مثل گلها

همیشه رنگ عشقی

شهر زیبا

اگر خواهی ببینی شهر غمها        درخت و باغ و بستانهای زیبا

چنان خواهی روی تو سوی این شهر     به تو گویم بدون قصه و شرح

روانه شو به سوی شهر خاتم      ندیدی تو نظیرش را گمانم

به تابستان هوایی چون جنوب است     زمستان هم به مانندش جنوب است

چو هر کس که بگوید نیست آنجا احتیاجش     به زور هم که شود می آورندش

بدین جا میروی تا چند صباحی       که شاید قدر عافیت بدانی

به شهری که بدان مهر و وفا نیست    شوی یک بی پناه گر آشنا نیست

و لیکن ایژ نام آشنایی است      شود ابری هوا گر آفتابی است

به دنبالت روان است هر کجایی   نمیگردد تو را لختی رهایی

به تو گویند جای دنج اینجا است     به تابستان مکان چون گنج اینجاست

به سوی سر چشمه رو گر می توانی      به حق از آن طراوت می ستانی   

در آبش ماهی و خرچنگ غلطان     نهنگ و کوسه هم در آن فراوان

چنین شهری چنین آب و هوایی     همانا تو نبینی هیچ جایی 

کنون افسون پی زندان پریدن     نمیخواهد از اینجا دل بریدن

یقین داند که یا بیمار گشته      و یا در حسرت دیدار گشته

سخن کوتاه کردم شهر خاتم      از این پس من نهادم شهر ماتم

ریاست

بس که هر لحظه مرا مشکل فراوان می رسد      نابسامانی به کی آخر به پایان می رسد؟

کوشش و جهدی نکردم این مقام از بهر من       خود همی دانم که از پارتی و خویشان میرسد

هر چه کردم عاقبت مشکل شود رو به فزون     سیل سختیها همه از باب درمان میرسد

خود ندارم تجربه اما همی دانم بسی      هر گره وا می شود امداد پیران می رسد

لعنت دنیا به این پست و مقام و دفترم       هر چه بر سر میرسد از یمن ایشان می رسد

می‌دانی درد بی درمان چیست؟؟
دردیست که درمان ندارد
عشقیست که معشوق ندارد
بوستانیست که گل ندارد
گلیست که بلبل ندارد
بلبلیست که دل ندارد
دلیست که قرار ندارد
قلبیست که ایمان ندارد
و سرانجام
مطلبیست که پایان ندارد


 
نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

Copyright © 2007 - Site bus: افسون & Designer: sadeghjoon
online
Online Dating

*
*
*
*
*
*
*



معرفی وبلاگ به دوستانتان!
اسم انها:
او Email:
نام شما:
شما Email:
http://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/Az_Karkhe.mid