آفاق
شنبه بیستم مرداد 1386 13:42
به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به توهديه بدهم گفت:
دستانش گرمي مرا دارند به آسمان گفتم : پاکي ات را به من بده
گفت: چشمانش پاکي مرا دارند. از دشت سبزي زندگي اش را
خواستم گفت : زندگيش سبز تر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش
را خواستم گفت : قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز... از
ماه تابندگي صورتش را خواستم گفت: وقتي نگاهش مي کنم خجل
مي شوم. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت چشمان پاکت
سبزي زندگي ات بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ نیستم...





