فقر
چهارشنبه هفتم شهریور 1386 11:42
روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که آنجا زندگی میکنند
چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت درباره مسافرتمتن چه بود؟پسر پاسخ
داد:عالی بود پدرپدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد:فکر میکنم...
پدی پرسید: چه چیزی در این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چها تا.ما در
حیاطمانفانوسهای تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها
بی انتهاست.....
در پایان حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود .پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا
چقدر فقر هستیم.....![]()



