تبليغاتX
مداد های رنگی
مداد های رنگی
آن سوی پنجره پنجشنبه هشتم شهریور 1386 11:50

 

 

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر

 

روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.اما

 

بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخوردو همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

 

آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت میکردند...از همسر...خانواده...خانه.....یا تعطیلاتشان

 

با هم حرف میزدند.

 

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود مینشست و تمام چیزهایی که

 

بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد.بیمار دیگر با شنیدن حال و

 

هوای دنیای بیرون روحی تازه میگرفت.

 

او از پارکی که پنجره رو به آن باز میشد میگفت .این پارک دریاچه زیبایی داشت...مرغابی ها و قو ها در

 

آن شنا میکردند و کودکان با قایق تفریحیشان در آب سرگرم بودند و درختان کهن منظره زیبایی به آنجا

 

بخشیده اندو تصویری زیبا از شهردرافق دور دست دیده میشد.

 

بیمار دیگر که نمیتوانست آنها را ببیند چشمانش را میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد و

 

احساس زندگی داشت.روزها و هفته ها سپری شد.

 

در یک روز پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بیجان کنار پنجره را دید که در خواب و با

 

کمال آرامش از دنیا رفته بود و در حالی بسیار ناراحت شده بودازمستخدمان بیمارستان خواست تا آن را

 

ازاتاق خارج کنند.

 

بیماری که همیشه سوی دیگر اتاق بود تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار

 

را انجام داد و پس از اطمینان از راحتی بیمار اتاق را ترک کرد.

 

بیمار به سختی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره

 

بیاندازد. حالا دیگر او میتوانست زیباییهای بیرون را با چشمان خودش ببیند.

 

اما هنگامی که به بیرون نگاه کرد در کمال تعجب تنها با یک دیوار بلند آجری مواجه شد.

 

 

 

....................................................................................................

 

 

 

مرد با صدای بلند پرستار را صدا زد و موقعی که وی به بالین او آمد پرسید چگونه آن

 

بیمار به او از مناظر دلانگیز صحبت میکرد وقتی که هیچ کدام از آنها وجود نداشتند؟

 

پرستار پاسخ داد:شاید او میخواست به تو قوت قلب بدهد چون آن بیمار به کلی

 

نابینابود و حتی نمیتوانست این دیوار را ببیند...........

نوشته شده توسط افسون | موضوع: | لينک ثابت |

Copyright © 2007 - Site bus: افسون & Designer: sadeghjoon
online
Online Dating

*
*
*
*
*
*
*



معرفی وبلاگ به دوستانتان!
اسم انها:
او Email:
نام شما:
شما Email:
http://www.naghmeh.com/Naghmehcard/MIDI/Az_Karkhe.mid